پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

پرهام و رهام

جدا خوابیدن پرهام

پرهام کوچولوی من چند شب هست که از من دور شدی وجدامیخوابی مهربانم عزیز دلم به صورت غیر منتظره مامان ریحانه رو سوپرایز کردی خودت یه دفعه تصمیم گرفتی که شب توی اتاقت بخوابی الان هم چند روز از تصمیمت گذشته و تو هنوز مصمم هستی الهی دورت بگردم که اینقدر با اراده هستی انگاری بر خلاف فکرم این جدا خوابیدن، منو بیشتر اذیت کرد کوچولوی دوست داشتنی من چقدر دلم برای روزهای نوزادیت تنگ شده پرهامم روزایی که شب تا صبح توی بغلم بودیو شیر میخوردی چه زود گذشت قشنگم خیلی سخت بود برام دل کندن و همش نگرانت بودم .چند شب پایین تختت خوابیدم بعد دم در اتاقت و یواش یواش ازت دور شدم و رسیدم به تختم😁😍😘 الهی مامان...
7 آذر 1394

پاییز فصل زیبایی

 الهی مامان به قربون ژست گرفتنت بشه توی یه خیابون خلوت با بابایی ماشینت بردیم و با ماشین بابا محسن کورس گذاشتی و حسابی حس غرور میکردی آخ که من قربون غرورت بشم نفس مامان عزیز دلم این روزها دوست داری همه چیز و همه کارات شبیه بابایی باشه اگه کمربند ویا رکابی بپوشی حسابی کیف میکنی و به من میگی من و بابایی مرد هستیم و تو زنی     الهی شکر که از جنسیتت راضی هستی و همش به رخ من میکشی که مثل بابایی شدی وقتی هم میخوای از آینده حرف بزنی میگی وقتی مثل بابا میمیم و صورتم مو در آورد البته بیشتر به جای اینکه بگی بابا میگی موتن(محسن )     دنیا دیگه مثل تو نداره ...
1 آذر 1394

تولدعمه لی لی

  خوشتل پسرم ده آبان فراموش نکنیا تولد یکدانه عمه جونت هست تولد خواهرشوهر گلم مبارک و ایشاالله صدساله بشن     شاهزاده کوچولوی مامان بازم طبق معمول تا اسم تولد میاد حسابی ذوق زده میشی و خوشحال ...
10 آبان 1394

ترم اول قران

عزیز دلم پا گذاشتنت به کلاس قرآن مبارک عزیز کوچولوم امیدوارم همیشه قرآن محافظت باشه امروز جلسه اول بود و برای رفتن به کلاس خیلی مشتاق بودی دلبندم بر خلاف بچه های دیگه خیلی منطقی و اجتماعی فکر میکردی و به من می گفتی مامان بلو از کلاس بیلون اینم خانم نامجو. مربی قرانتون   عزیز کوچولوم این کلاس قرآن اومدنت. باید خیلی مدیون باباجون باشیا آخه زحمت می کشن میرسوننمون و سر ساعت هم میان دنبالمون ...
12 مهر 1394

تولد زندایی صغری

عزیز مامان ده مهر تولد زندایی صغری هست تولدش مبارک و ایشاالله صد ساله شه,نه صد سال کمه,صدو بیست ساله شه,نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشه دیشب مامان جون ,زندایی رو واسه ی تولدش سوپرایز کرد تو و سینا هم سر از پا نمیشناختین و حسابی خوشحال بودین نا گفته نماند کیک تولد زنداداش گلم هم بنده حقیر درست کردم       ...
10 مهر 1394

اصفهان.جمکران.قم

  کوچولوی خوش مسافرتم ما به همراه باباجون اینا و عمه لی لی و صبا جونم از 29 شهریور تا 2 مهر به مسافرت رفتیم دو روز اصفهان موندیم و 31 حرکت کردیم به طرف جمکران.شبش هم هتل در قم گرفتیم و دوم برگشتیم به شیراز     پرهامم در کل بیشتر توی ماشین باباجون اینا بودی و دوست میداشتی جلو و توی بغل باباجون بشینی     عزیز دلم,خیلی از باغ پرندگان استقبال کردی و حسابی ذوق زده شده بودی     از باغ خزندگان خیلی خوشت نیومد و گفتی بیلیم بیلون   مسجد جمکران ...
3 مهر 1394

تولد عموحسین

22شهریور,تولد یکی از بهترین عموی دنیا تولدشون مبارک و انشاالله در کنار زن عمو نازنین صدمین سال تولدشون جشن بگیرن   کوتاهی موهای مثل ابریشمت,توسط عمو حسین دستشون درد نکنه حرفه ای کوتاه کردن موهاتو   انشاالله اصلاح دامادیت,عسیسم       ...
23 شهريور 1394